مادرم روزتتتتتتت
مبارکککککککک
به نام خدا:
پسر 8 ساله ی من دونده ی خوبی بود و در اکثر مسابقات مدال می آورد.
روزی برای دیدن مسابقه ی او رفتم.در مسابقه ی اول مدال طلا را کسب کرد.
مسابقه ی دوم آغاز شد.
او شروع خوبی داشت اما در پایان مسابقه حرکت خود را کند کرد و نفر چهارم شد.
برای دلداری به سراغ او رفتم تا نکند به خاطر اول نشدن ناراحت باشد.
پسرم خنده ی معصومانه ای کرد و گفت:
مامان یه رازی بهت میگم ولی پیش خودمون بمونه.
کنجکاو شدم. پسرم ادامه داد:
من یک مدال بردم اما دوستم نیکولاس هیچ مدالی نبرده بود
و خیلی دوست داشت یک مدال برای مادر پیرش ببرد. برای همین گذاشتم او اول بشود.
پرسیدم:پس چرا چهارم شدی ؟
خندید و جواب داد:
آخه نیکولاس میدونه من دونده ی خوبی هستم.
اگر دوم می شدم همه چیز را میفهمید.حالا میتوانم بگم پایم پیچ خورد و عقب افتادم.
حالا برنده ی واقعی کیست؟؟؟؟
همیشه فکر می کردم که خیلی باهوش، عاقل و شکست ناپذیر هستم! به خودم مغرور شده بودم و شکست برایم مفهومی نداشت؛ غافل از اینکه همیشه آن طور که فکر می کنی عاقل نیستی و کارها به یک صورت و به خوبی پیش نمی روند، مگر اینکه شش داننگ حواست را جمع کنی و همه ی جوانب امر را در نظر بگیری. از آنجا که دلم می خواست درآمد بیشتری داشته باشم، بعد از کارم، در یک شرکت به عنوان فروشنده ی جاروبرقی شغل ویزیتوری داشتم و باید برای معرفی این کالا، آن را به دم در منازل می بردم و طرز کارش را هر طور شده به مردم نشان می دادم. از آنجا که به ما یاد داده بودند در این شغل باید سمج و پررو بود، من هم تصمیم خودم را گرفته بودم که این طور باشم! یک روز در خانه ای را زدم. پیرمرد بداخلاقی در را به رویم باز کرد و من طبق معمول با لبخند سلام و احوال پرسی کردم که البته جوابی نشنیدم! بعد گفتم که می خواهم شما را با طرز کار جارو برقی جدیدمان آشنا کنم. پیرمرد با بی حوصلگی و عصبانیت هر چه تمام تر به من گفت که از جلوی چشمم دور شو! چون من پولی برای خرید جاروبرقی ندارم و سعی کرد که در خانه را به روی من ببندد که من یک دفعه پایم را لای در خانه گذاشتم و گفتم:« خب، برای امتحان کردنش که لازم نیست پول بپردازید!» همین طور که این جمله را می گفتم، یک کیسه محتوی آشغال و گل و خاک، روی فرش جلوی در خانه اش ریختم تا برای جمع کردن آنها، او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم که ناگهان با قیافه ی وحشت زده ی پیرمرد مواجه شدم که از شدت عصبانیت، عضلات صورتش می لرزید!!! فورا برای آنکه او را آرام کنم گفتم:« اصلا نگران نباشید آقا! من الان در یک چشم به هم زدن و در کمترین زمانی که فکرش را بکنید همه ی این آشغال ها را با این جارو برقی جدید و بی نظیر شرکت مان جمع می کنم؛ طوری که کوچک ترین اثری از آن باقی نماند.” پیرمرد با همان لحن وحشتناک جواب داد:« و اگر نتوانی این کار را بکنی چه؟» و من با اعتماد به نفس کامل گفتم:« اگر این جارو برقی نتواند این کار را بکند، به شما قول می دهم که تمام این آشغال ها را خودم قورت بدهم!» پیرمرد در حالی که فریاد می زد گفت:« پس امیدوارم که اشتهای خوبی داشته باشی!! چون امروز از صبح برق خانه ی ما قطع شده و تا شب هم برق نداریم.»
معلم اسم دانش آموز را صدا کرد. دانش آموز پای تخته رفت.
معلم گفت: «شعر بنی آدم را بخوان.»
دانش آموز شروع کرد:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
به اینجا که رسید متوقف شد.
معلم گفت: «بقیه اش را بخوان!»
دانش آموز گفت: «یادم نمی آید.»
معلم گفت: «یعنی چی؟ این شعر ساده را هم نتوانستی حفظ کنی؟!»
دانش آموز گفت: «آخه مشکل داشتم. مادرم مریض است و گوشه خانه افتاده، پدرم سخت کار می کند اما مخارج درمان بالاست، من باید کارهای خانه را انجام بدهم و هوای خواهر برادرهایم را هم داشته باشم، ببخشید.»
معلم گفت: «ببخشید! همین؟! مشکل داری که داری، باید شعر رو حفظ می کردی. مشکلات تو به من مربوط نمیشه!»
در این لحظه دانش آموز گفت:
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
روزی یک زوج پیر، سی امین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر به خاطر اینکه در طول سی سال زندگی مشترک شان حتی کوچک ترین
اختلافی با هم نداشتند، مشهور شده بودند. در این مراسم، خبرنگاران روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا راز تفاهم و خوشبختی آنها را بفهمند. یکی از
خبرنگارها از آن شوهر پرسید: آقا، واقعا باور کردنی نیست! چنین چیزی چطور ممکنه؟! شوهر روزهای ماه عسلشان را به یاد می آورد و می گوید: بعد از
ازدواج برای ماه عسل به یه منطقه ی کوهستانی رفتیم. اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب
و آروم بود، ولی اسب همسرم به نظر کمی سرکش می اومد. سر راهمون اسب همسرم ناگهان پاهاش رو از زمین بلند کرد و همسرم رو زمین انداخت. همسرم
خودشو جمع و جور
کرد و به پشت اسب زد و گفت:« این بار اولته!» دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاه تندی به اسب
انداخت و گفت:« این هم دومین بارت!» بعد بازم راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت، خیلی با آرامش اسلحه اش رو از کیفش در آورد
و به مغز اسب بیچاره شلیک کرد! سر همسرم داد کشیدم و گفتم که « چی کار کردی؟ حیوون بیچاره رو کشتی! دیوونه شدی؟» همسرم با خونسردی نگاهی به من
کرد و گفت:« این بار اولت بود!»
یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …
مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …
مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
مرده گفت : حدداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره. توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت .
مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست … و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت …
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم
گویند در زمان ناپلئون بناپارت روزی مردی با دوچرخه و به همراه داشتن دو کیسه به لب مرز امد تا از مرز خارج شود.
ماموران از او پرسیدند در کیسه هایت چه چیزی است؟
او گفت شن و ماسه و بعد از مرز خارج شد.
روز بعد دوباره همان مرد با دوچرخه و با دو کیسه به لب مرز
امد و باز هم ماموران پرسیدند درون این دو کیسه چیست؟
و آن مرد باز هم پاسخ داد شن و ماسه.
ماموران که به او مشکوک شده بودند کیسه ها را از او گرفتند
و کاملا درون آن را جستجو کردند ولی جز شن و ماسه چیزی
پیدا نکردند! پس به او اجازه دادند که از مرز خارج شود.
این مرد چند روز بعد دوباره با دوچرخه و دو کیسه
به لب مرز آمد و باز هم ماموران بعد از گشتن کیسه های او به وی اجازه عبور از مرز را دادند..
هر سری که او به مرز می امد ماموران با تلاش
بیشتری کیسه ها را میگشتند اما جز شن و ماسه چیزی عایدشان نمیشد.
این ماجرا تا ۴ سال ادامه داشت و ماموران دیگر
با او کاری نداشتند و آن مرد هروز با خیال راحت از مرز رفت و امد میکرد.
تا اینکه چندماهی از آن مرد خبری نشد و روزی
یک از ماموران مرزی که در شهر در حال گذر بود آن مرد
را دید که چندین مغازه بزرگ دارد و جلوی آن مغاز ها نشسته است.
به نزد او رفت و بعد از احول پرسی پرسید من
همان مامور مرزی هستم و هنوز هم به تو
مشکوکم و مطمئنم که در کار قاچاق بودی و
چندماهی دیگر از مرز رد نمیشوی راستش را
بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟ ما که چیزی درون آن کیسه ها پیدا نمیکردیم
آن مرد پاسخ داد: دوچرخه.. من کارم قاچاق دوچرخه
بود و آن کیسه ها را برای انحراف ذهن شما با خودم حمل میکردم.
و حالا وضعیت مالی ام خوب شده و چندین مغازه خریدم و دیگر کار قاچاق نمیکنم.
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند.