داستان کوتاه

داستان های کوتاه ولی تاثیر گذار

داستان کوتاه

داستان های کوتاه ولی تاثیر گذار

عاقبت زرنگ بازی

يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه

مرده گفت : حدداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره. توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت .

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم 

Related image
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۱۱
سروش حقیقت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی