زوج پیر
روزی یک زوج پیر، سی امین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر به خاطر اینکه در طول سی سال زندگی مشترک شان حتی کوچک ترین
اختلافی با هم نداشتند، مشهور شده بودند. در این مراسم، خبرنگاران روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا راز تفاهم و خوشبختی آنها را بفهمند. یکی از
خبرنگارها از آن شوهر پرسید: آقا، واقعا باور کردنی نیست! چنین چیزی چطور ممکنه؟! شوهر روزهای ماه عسلشان را به یاد می آورد و می گوید: بعد از
ازدواج برای ماه عسل به یه منطقه ی کوهستانی رفتیم. اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب
و آروم بود، ولی اسب همسرم به نظر کمی سرکش می اومد. سر راهمون اسب همسرم ناگهان پاهاش رو از زمین بلند کرد و همسرم رو زمین انداخت. همسرم
خودشو جمع و جور
کرد و به پشت اسب زد و گفت:« این بار اولته!» دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاه تندی به اسب
انداخت و گفت:« این هم دومین بارت!» بعد بازم راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت، خیلی با آرامش اسلحه اش رو از کیفش در آورد
و به مغز اسب بیچاره شلیک کرد! سر همسرم داد کشیدم و گفتم که « چی کار کردی؟ حیوون بیچاره رو کشتی! دیوونه شدی؟» همسرم با خونسردی نگاهی به من
کرد و گفت:« این بار اولت بود!»